آساره

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

آساره

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

آساره
چشم هایم را میبندم شاید خودم را درونم یافتم
بایگانی
نویسندگان
پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۰۲ ق.ظ

حتی مهم نیست اگر هیچوقت نمیخواستم شبیه بقیه باشم

شاید اون روزی که بهم یه پک سیگار تعارف کرد باید قبول میکردم تا حالا تو سرمای غروبای بارونی یه پناهگاه داشته باشم 

۱۰ نظر ۲۴ آبان ۹۷ ، ۰۷:۰۲
Asare ..
سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۲۷ ق.ظ

میفهمه اما قبول نمیکنه

بهش میگم چیه چته میخوای بازم به موندن کنار آدمایی که تا سراغشون نری حتی نمیفهمن وجود داری ادامه بدی و اون مقصر اشوان گوش میده و میدونه حق با منه 

میدونه اگه منتظر بمونه هیچوقت کسی سراغشو نمیگیره 

یهذجماعت مسخره منفعت طلب که تا سودی براشون نداشته باشی آدمم حسابت نمیکنن 

هی حالا بگو مهم نیس 

چته پس چرا همش دلت میگیره 

اصن چرا اینا باید تو یه جایی مث اینجایی که واسه هیشکی مهم  نیست نوشتت بشه 

:(

چرا اینطورین آخت ...

من که کاری به کارشون ندارن 

و حقیقت تلخیش دقیقا همین جا حس میشه 

۱۳ نظر ۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۱:۲۷
Asare ..
سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۱۳ ق.ظ

شبیه حس خیلی لحظه ها

شبیه خواندن یک رمان قدیمی رازآلود 

شبیه ترس از صدای بالای پشت بام 

شبیه درد سرمای یخبندان فردای یک شب برفی

شبیه صدای سگ های گرسنه روی تپه

شبیه جسد له شده گربه وسط جاده 

شبیه گودی چشم های بی حس شده از طردشدگی مزمن 

شبیه نگاه تحقیرآمیز آدم ها

شبیه آهنگ بی کلام پرازدرد 

شبیه حس سنگینی تنی منزجر

شبیه درد از دست دادن 

شبیه مچاله شدگی در لحظه 

شبیه جای خنجر کلمه ها 

شبیه سردی نگاه 

شبیه من به عنوان دخترکی مانده در گندم زار نزدیک خانه 


۶ نظر ۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۱:۱۳
Asare ..

گاهی عجیب یاد آدم هایی میفتم که سالهاست ناگهانی محو شده اند از نگاه و یاد من 

آدم هایی که گاهی اسمشان هم نمیدانستم اما هنوز ممکن است خیلی اتفاقی به یاد بیاورمشان 

یا در کودکیم یا کمی بزرگ تر که شدم 

در همین بیان 

در اطرافم 

و حتی جایی ناشناس شبیه مترو 

مثلا او کسی بود که وقتی بچه بودم بعد از کلاس ما کلاس داشت از من هم کوچکتر بود اما با این حال از حضورش خجالت میکشیدم 

یا مثلا ناگهانی رفتن او ... یکهو همه نوشته هایم زنده میشود 

یا مثلا پریسا اولین وبلاگی که میخواندمش 

مثلا همان تخس کلاسمان 

چقدر من سر کلاس خجالت میکشیدم 

میدانم ازین نوشته هیچ چیزش را نمیدانی 

یک روز مینشینم همه را برایت تعریف میکنم 

همه بلا هایی که سرم امده و حتی نمیخواهم به یاد بیاورم 

مثلا دلم برای همه ان دوران تنگ شده 

برای همه چیزش

این شب ها که نمیدانی یکهو زیر اوار همه چیز خفه میشوم 

حداقل هنوز ته خواسته ام این است کاش یک نفر از ته دلش دلتنگم میشد واقعی 

از ته ته دلش 

چه فایده ساکت میشوم با جمله های همیشگی خودم را قانع میکنم 

که باید جمع کنم و بروم جایی که دلیل داشته باشم 

باور چیز سختیست 

داشتنش تغییرش و به وجود اوردتش 

و منی که غرق در سکوت اتاق تاریکی میشوم که به کمدش تکیه دادم و دارم تارای قصه را قانع میکنم سر چیزی که حتی خودم نمیدانم 

گیر کردم بین همه چیزهایی که انگار وجود ندارد 

فکرش را بکن مسخره ترین حالت ممکن است این تاثیر پذیری از محیط اطراف و آدم هایی که عمیقا در نقش اشتباهیشان فرو رفته اند 

و منی که تنهایی رخنه کرده در ریشه جانم 

۲ نظر ۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۵۷
Asare ..
دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ ب.ظ

بیاید حرف بزنیم

حوصلم سر رفته ...

۸ نظر ۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۶
Asare ..